سفارش تبلیغ
صبا

نوشته های پارسی یار

مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اِرْحَمْنى
ذق یا علی !در آتش گرفت، چادر سوخت، در شکست…

خاک چادر مادر میکشد به سر
دست و پهلو که شکسته نیست... صورتی سوخته نیست

مادری پشت در است
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاَّ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ

یا نوراً کل نور
خانه ای شدی برای جوانه ی بهار

دستی به روی خاک کشیدم
ناله ی استخوان هایی که حالا با خاک یکسان بودند...

رباعی ولادت حضرت زینب س
دخت خلف حیدر کرار تویی/ الگوی زنان در صف پیکار تویی

یک نفس عمیق
از نردبان که بالا برود میشود پرید بال میدهند بام پرواز همیشه هست


دفتر شعر شهدا

دفتر شعر اهل بیت(ع)

دفتر شعر دل

آلبوم عکس خون شهدا

بسم رب الزهرا

 

من مرغ بال و پرشکسته 

تو چون کبوتر، مهربانی 

من حسرت پرواز دارم

امّا تو مثل آسمانی

 

کنج قفس زخمی و رنجور

چشمان من بر دست هایت

درب قفس را باز کن تا...

من پر بگیرم در هوایت

 

امشب بیا و مهربان باش

با اشک چشمانِ ترِ من

اصلا بیا از پشت میله

دستی بکش روی سر من

 

میل شهادت ، شوق پرواز

خورده گِره با تار و پودم

سوی قفس کن یک نگاهی

تا پر کشد کلّ وجودم

خون شهدا  28-2-94

 




 
بروزرسانی مطلب: یکشنبه 94/2/27 8:0 عصر

بسم رب الزهرا

 

چشمش را به آسمان دوخته و خیره شده به ابرها که امشب ماه را دوره کرده اند . دلش میخواهد دستش را دراز کند و ماه را از هجوم آن همه ابر نجات دهد اما... ببا بغض زیر لب ذکری را زمزمه میکند و تسبیح را آرام توی دستش میچرخاند... لا اله الا الله... لا اله الا الله... لا اله الا الله....... هر وقت دلتنگ رفیقانش میشود می آید و می نشیند گوشه ازپشت بام خانه و زل میزند به آسمان... لابد با خودش گمان میکند که از پشت بام تا آسمان راه کوتاهتر است! طبق معمول دفترش را باز میکند و می نویسد تمام دلتنگی هاش را ، تمام بغض هایش را ، تمام غصه هایش را... ناگهان سر ، بلند میکند و دوباره زل میزند به آسمانی که حالا ماه تنها دارد جلوه گری میکند و به ابرهایی که ردّی از آنها بر تن آسمان بجا مانده فقط... مینویسد : "مرا با خود ببرید" دفترش را میبندد ،و با لبخند دستی برای ماه تکان میدهد...

یاد حسین می افتد که گاهی زیر نور ماه نماز میخواند و به پهنای صورت اشک میریخت ، اصلا دلیل علاقه اش به آسمان و ماه همین بود . وقتی به ماه نگاه میکرد صورت ماهِ حسین را میدید و مثل همیشه با لبخند همراه بود... با طنین دلنواز اذان چشمش را باز کرد ، تسبیح در دستانش گره خورده بود و سجاده اش خیسِ اشک بود ، بدون اینکه سرش را بلند کند جای خالی ماه را حس کرد ، پله ها را آرام آرام پایین آمد ، سکوت همه جا را پر کرده بود... چند مشت آب به صورتش ریخت تا خواب از سرش بپرد ، وضو گرفت و برگشت به پشت بام و ایستاد بر سر سجاده ای که بوی عبادت میداد ، الله اکبر گفت و پشت کرد به تمام دنیا...

همیشه جوری نماز میخواند که انگار آخرین نمازش در این دنیاست... بعد از رفتن حسین آرزویی جز رفتن نداشت به همین خاطر بود که اللهم ارزقنی شهادت فی سبیلک شده بود ذکر قنوتش...

...

                  از وقتی که نام کوچه عوض شد دیگر کسی شب ها روی پشت بام خانه ، برای ماه دست

               تکان نمیدهد و سجاده ای زیر نور ماه پهن نمیشود... دیگر کسی برای حسین بی قراری نمیکند...

 

خون شهدا 94/2/5




 
بروزرسانی مطلب: شنبه 94/2/5 11:12 عصر
کلیه حقوق این سایت ، متعلق به می باشد و استفاده از مطالب با ذکر نام منبع بلامانع است . اردیبهشت 94 - خون شهدا